سلام
راستش خیلی بی معرفت شدم میدونم
و بازم راستش چون تو گروه تلگرامی وبلاگیا هستم و در جریان هم هستیم کمتر وقت میکنم بنویسم
ولی میام
همتونم میخونممممممم
اندر احوالات من در این مدت:
یه روز مادر سارا بهم زنگ زد و ازم خواست با مردی آشنا بشم... مشخصات : 43 ساله ولی جوون تر از سن، معلم عربی ؛ ساکن تهران ، وضع مالی بسیـــــار خوب , خانه و ماشین اوکی! پنج ساله متارکه نموده و فرزند پنج ساله دارد که با مادر زندگی میکند :) چقد کتابی نوشتم خخخخخخ
خلاصه من گفتم نه!!!! سارا به مسخره بهم گفت تو که کهنه شراب میخواستی ( آهنگ یه مردی از ابی ) گفتم حالا که من قصدشم ندارم اصن...خلاصه خدا قهرش نگیره سارا گفت حالا دیدن ضرر نداره و میخندیم و اینا منم گفتم باشه....
فرداش قرار شد اینا صبح از تهران حرکت کنن بیان.... من ظهر خیلی کار داشتم تو اداره و خیلی خسته بودم و به خواب احتیاج داشتم.. ساعت 3 زنگ زدم و کنسل کردم خخخ
سارا گفت اینام زنگ نزدن و کنسل
منم خوابیدم دیدم سارای مریییییییض ده بار زنگ زد به خطم و من جواب ندادم به مادر زنگ زد
گفت محبوب اینا اومدن و تا یه ساعت دیگه باید بیای که باید مرده بره تهران..کلی غر زدم و خیلی شیک و خانومانه حاضر شدم.... گفتن بیان خونمون من قبول نکردم.... دلم نمیخواست تا من ندیدم خانوادم ببینن.... خلاصه با یه خانومی که دوستِ مادرِ سارا بود اومدن .... نشستم تو ماشین به سارا اس
برچسب:
نویسنده: مهراد دادخواه
تاريخ: چهارشنبه
29 آذر
1396 ساعت: 2:00